برای رابطه زوجی چه چیزهایی باید بدانیم - توصیه‌های روانشناس

:به کانال تلگرام ما بپیوندید
telegram.me/tosiyee


Go to content

Main menu:

زوج یابی
آیا مزدوج شدن خوب است؟

اگر این سؤال را از افراد مختلف بپرسید، نظرات گوناگونی مطرح می‌کنند. بعضی‌ها موافق، بعضی‌ها خنثی و بعضی‌ها کاملا موافق هستند. پس واقعیت چیست؟ حرف کدام را باور کنیم؟ توصیه چه کسی را قبول کنیم؟


بگذارید با یک مثال ساده شروع کنیم؛ کوهنوردی یک روزه. اغلب انسان‌ها تصور می‌کنند که می‌دانند برای یک کوه نوردی یک روزه چه چیزهایی باید همراه داشته باشند و چطور از کوه بالا بروند. خیلی از آنها حتی چند بار یا چندین بار به کوه رفته‌اند و خود را دارای تجربه لازم و چه بسا کار کشته می‌دانند و به دیگران هم توصیه‌هایی می‌کنند.

 
یک دسته از این افراد هر بار که به کوه می‌روند مشقت‌هایی را تحمل می‌کنند و متعاقبا تا چند هفته و یا چند ماه بعد از آن حتی اجازه نمی‌دهند که فکر کوه نوردی به ذهن‌شان بیاید. به عبارت دیگر آنها «توبه» می‌کنند و از کار خود پشیمان می‌شوند. این دسته از افراد را «کثیر التوبه» نام گذاری می‌کنیم. بگذارید صادقانه به شما بگویم که توصیه کثیر التوبه‌ها هیچ ارزشی ندارد. به قول معروف اگر آنها حکمتی داشتند آن را برای خود استفاده می‌کردند. کسی که به توصیه‌های خودش هم عمل نمی‌کند نمی‌تواند راهنمای خوبی برای شما باشد. اگر به توصیه خود عمل می‌کرد که کثیر التوبه نمی‌شد. این دسته از افراد معمولا مسائل را در ذهن خود بیش از حد ساده سازی می‌کنند تا جایی که صورت مسئله را به انحراف می‌کشند. کسانی که با یک شعار ساده می‌خواهند در مورد یک مسئله پیچیده راهنمایی‌تان کنند معلوم است که اصلا خود از درک صورت مسئله عاجز مانده‌اند و توبه کردن را مانند پاک کردن صورت مسئله به کار می‌گیرند تا به کلی از این معادله چند مجهولی فرار کنند و خیال خود را «موقتا» راحت کنند تا به توبه بعدی برسند.

 
 
دسته دوم «تحمل کنندگان» هستند؛ کسانی که مصیبت‌های کوه نوردی را غیر قابل اجتناب می‌دانند. به نظر این‌ها کوه نوردی مثل شتری است که در خانه هر کسی می‌خوابد و جبرا باید به کوه رفت. دلایل آنها نیز عبارتند از؛ اصرار اطرافیان، رودر بایستی و دیگر جبرهای تاریخی و جغرافیایی و فضایی و ... . این‌ها کسانی هستند کوه نوردی را هرگز دوست ندارند اما به آن تن می‌دهند. اگر بخواهم به زبان ساده بگویم، برای «دیگران» زندگی می‌کنند و توانایی «نه گفتن» و جرأت مستقل بودن را ندارند. آنها عادت دارند مسئولیت بی جرأتی خود را به گردن دیگران بیاندازند و خیال خود را راحت کنند و خود را از عذاب وجدان خلاص کنند. اینها کسانی هستند که برای تصمیم گیری به دهان دیگران نگاه می‌کنند و مانند بازیگران تئاتر تنها دغدغه و تلاش آنها کسب تحسین تماشاچی‌ها است. تشویق شدن را بسیار دوست دارند و برای به دست آوردن آن حاضراند هر مصیبتی را به جان بخرند. بنابراین چون تشویق و تأیید دیگران را می‌خواهند حاضراند سختی‌های کوه نوردی را «تحمل» کنند.
 
دسته سوم کسانی هستند که از کوه نوردی لذت می‌برند. حتی گاهی در حین کوه نوردی اتفاق‌های پیش بینی نشده‌ بدیبرایشان رخ داده است اما با آمادگی قبلی توانسته‌اند آن مشکلات را حل کنند. کوه نوردی را دوست دارند و مرتب به کوه می‌روند. این‌ها همان‌هایی هستند که از قبل مسیر کوه نوردی را مشخص می‌کنند، می‌دانند که لباس مناسب کوه نوردی چیست، می‌دانند که چه تجهیزاتی برای کوه نوردی مورد نیاز است، چیزی را به شانس واگذار نمی‌کنند، تنها به کوه نمی‌روند، کلاه آفتاب گیر و غذای فاسد نشدنی همراه می برند. غذای سبک و آب کافی و کوله پشتی مناسب دارند و قبل از کوه نوردی همیشه اخبار هواشناسی را در نظر می‌گیرند.

 

بله، این‌ها همیشه دلشان برای کوه نوردی تنگ می‌شود. می‌دانند که برای سپری کردن یک روز در کوه به آمادگی و تدارک نیاز است و آموزش‌های لازم را از منابع معتبر کسب کرده‌اند، مسئله را سرسری نمی‌گیرند و «توهم همه چیز دانی» ندارند.
 
همانطور که برای مسائلی مثل تجارت و کوه نوردی به توصیه‌های افراد زبده و کاردان توجه می‌کنیم، برای مسائل مهم زندگی نیز لازم است از عمل به توصیه افراد ورشکسته و کارنادان اجتناب می‌کنیم تا به سرنوشت آنها دچار نشویم.
 
در اینجا مطالبی برای‌تان آورده شده که برایتان بسیار مفید و کمک کننده خواهد بود:
 
عشق چیست؟ بلوغ روانی یعنی چه؟ آیا خودتان را می‌شناسید؟ به آینده فکر کرده‌اید؟
 
در ادامه مطلب می‌توانید این موضوعات را بخوانید.

1. عشق چیست؟
ادبیات عامه مردم در مورد عشق و عاشق شدن سرشار از سوء‌تفاهم است. در این ادبیات عشق را یک سوز و گداز و عطش ویرانگر معرفی می‌کنند که تصویری شبیه دیوانگی از عاشق شدن ترسیم می‌کنند و معشوق را تا مرز ربویت بالا می‌برد. در این تصویر عاشق دست به هر اقدامی می‌زند تا نظر مساعد معشوق را جلب کند تا جایی که می‌تواند به فنای عاشق ختم شود تا عشق او اثبات شود.
در نگاه علمی، چنین تصویری یک نمایش بیمارگون و مریض از یک رابطه را به نمایش می گذارد. علم روانشناسی هرگز چنین چیزی را تأیید نمی‌کند بلکه با متمایز کردن عشق از چنین رابطه دیوانه وار و مریضی، تأکید دارد عشق چیز دیگری است.

عشق یک هیجان و عطش افراطی نیست. در واقع مهمترین ویژگی یک هیجان زودگذر تندی و شدت آن است. هرچه شدیدتر و تندتر باشد، زودتر سرد می‌شود و به اتمام می‌رسد چرا که چنین آتشی نیازمند مصرف سریع منابع است و هرچقدر تندتر باشد سوخت موجود را سریعتر به اتمام می‌رساند.
عشق هرگز یک هیجان زودگذر نیست. عشق نابودگر و سوزناک نیست. عشق پایدار، همراه با آرامش، ملایم، سازنده و شکوفا کننده است.
عشق سه جزء مهم دارد؛ صمیمیت، دلبستگی و تعهد.
هر یک از ما احتمالا یک رابطه صمیمی را تجربه کرده‌ایم. در این رابطه صمیمی نیازی نیست که زیر ماسک خود پنهان شویم. همان چیزی را به نمایش می‌گذاریم که واقعا هستیم و نگران هم نیستیم که چهره بی مسمای خود را به نمایش بگذاریم. در واقع به همین خاطر است که از رابطه صمیمی خود لذت برده‌ایم. در این روابط صمیمی ما علایق و خواسته‌های خود را بدون تعارف مطرح می‌کنیم، حرف‌های خود را بدون سانسور بیان می‌کنیم، اگر از کسی ناراحت هستیم مطرح می‌کنیم و چنانچه به چیزی نیاز داشته باشیم بدون درنگ از دوست‌مان تقاضای کمک می‌کنیم. نگران نیستیم که درباره ما چه فکر می‌کند و یا تصویر ما در ذهن او چه شکلی است. خود خود خودمان هستیم. چنانچه از ما بخواهد که به جایی برویم و ما در آن لحظه حوصله نداشته باشیم، بدون تعارف می‌گوییم که حال و حوصله نداریم و دلایل عجیب و غریب سر هم نمی‌کنیم. حتی اگر ناراحت هم بشود می‌دانیم که موقتی است و تمام می‌شود، پس دلیلی ندارد که برایش قصه سر هم کنیم. گاهی از او دلگیر می‌شویم و به او می‌گوییم که ناراحت‌مان کرده است. به این ترتیب دوست ما در این رابطه صمیمی می‌تواند ادعا کند که فلانی را خوب می‌شناسم. اگر می‌خواهید بدانید که چقدر رابطه عاشقانه صمیمانه‌ای دارید این سوال را از خودتا بپرسید: اگر طرف مقابل همجنس خودم بود، آیا با او دوست می‌شدم؟ اگر پاسخ شما به این سؤال «بله» باشد، می‌توان گفت رابطه عاشقانه شما مقداری صمیمیت هم دارد.
به این ترتیب صمیمیت عبارت است از همراه شدن بی آلایش و خالصانه. این همراهی و همسفری، از نوع شفاف و صادقانه است به طوری که نیازی به نقشه کشیدن و سیاست ورزی ریا کارانه ندارد. عاشق با مخفی کاری یا فریب یا امثال آن، دل بری نمی‌کند.

عنصر دیگر عشق دلبستگی است. موارد زیادی مشاهده شده است که در یک رابطه به اصطلاح عاشقانه، طرفین وقتی در کنار یکدیگر قرار دارند، نگران هستند مبادا چیزی اتفاق بیافتد که سبب رنجش شود. وقتی که هم از یکدیگر جدا هستند این نگرانی وجود دارد که آیا بازگشتی در کار خواهد بود؟؟. اینها مدام نگران خیانت کردن طرف مقابل هستند. احساس می‌کنند رقیبان سرسختی دارند که می‌خواهند عشق آنها را بدزدد. انگار که عشق آنها یک جسم فاقد شعور مانند پاک کن است و اگر کسی مراقب آن نباشد ممکن است آن را بردارند و با خود ببرند. حس مالکیت در این افراد موج می‌زند و همیشه نگران این ملک خود هستند. گاهی طرف مقابل را تعقیب می‌کنند، تلفن‌هایش را کنترل می‌کنند و پیغام‌های شخصی او را می‌خوانند و همیشه در پی کشف یک جنایت احتمالی هستد. این «کارآگاه‌ها» بسیار سمج هم هستند و اشتهای کنترل کردن در آنها سیری ناپذیر است  و با یک بار و دو بار چک کردن قانع نمی‌شوند. تنها در صورتی راضی می‌شوند که هر لحظه ذره بین به دست در حال پیگیری مضنون باشند. آنها نمی‌توانند به طرف مقابل‌شان حس شخصیت و فردیت بدهند و نمی‌توانند روی شعور و قدرت عقل و توانایی انتخاب و اختیار طرف مقابل حساب باز کنند. انگار برایشان سخت است که درک کنند چیزی که عاشقش شده‌اند یک انسان است و انسان بدون قدرت اختیار و انتخاب بیشتر شبیه یک عروسک و شیء است تا انسان. این افراد همیشه برای اقدامات کارآگاهی خود دلیل و برهان دارند و آن را نشانه هوشیاری و گوش به زنگی خود می‌دانند. اینقدر کاوش می‌کنند تا بالاخره چیزی پیدا کنند وشک خود را به یقین تبدیل کنند و سپس حس بدبختی و بیچارگی را با تمام وجود احساس کنند. این افراد نمی‌توانند به تنهایی احساس این همه بدبختی را تحمل کنند و همیشه به دنبال یک سنگ صبور می‌گردند تا احساسات پر سوز و گذار خود را با او در میان بگذراند. حالا که مسئله را خلق کردند، لازم است راه حل کارآگاهانه‌ای هم خلق کنند. پس به دستیار کارآگاه هم نیاز پیدا می‌کنند و چه کسی بهتر از سنگ صبور؟؟ و به این ترتیب یک سریال هیجان انگیز به راه می‌اندازند و هر روز به تعداد بازیگران آن اضافه می‌کنند که پایان غم انگیزی را رقم خواهد زد.

منظور ما از دلبستگی این است که یک ترجیح در کار است. فرد عاشق ترجیح می‌دهد در کنار عشق خود باشد و این ترجیح قوی‌تر از سایر ترجیحات دیگر است. انسان ممکن است افراد متعددی را دوست داشته باشد شامل پدر،‌ مادر و غیره، و از بودن در کنار آنها لذت ببرد. اما اگر بخواهد انتخاب کند که یک زمان طولانی را با چه کسی بگذراند، قطعا فردی را ترجیح خواهد داد که عاشقش است. پس این ترجیح، مربوط به زمان کوتاه نیست بلکه مداوم است. البته باید از این سوء تفاهم اجتناب کرد که عاشق همیشه باید در کنار معشوق باشد. منظور اصلا این نیست. انسان‌ها دوستان و نزدیکان خود را همیشه دوست خواهند داشت. منظور این است که در رابطه عاشقانه، طرفین نقش یک پایگاه را دارند. فرد از پایگاه بیرون می‌رود و کارهایی انجام می‌دهد اما در نهایت باز هم به پایگاه برمی‌گردد و آن را ترجیح می‌دهد. از طرف دیگر این پایگاه محلی امن هم هست. به عبارت دیگر گرایش به با هم بودن همراه است با احساس امنیت و آسایش خاطر. در روانشناسی به این قضیه «دلبستگی ایمن» گفته می‌شود. در دلبستگی ایمن، علاوه بر ترجیح به «با هم بودن»، دو نکته دیگر هم وجود دارد. یکی اینکه وقتی در کنار فرد دلبسته قرار دارید، احساس آسایش و امنیت دارید نه احساس تنش و اضطراب. دوم اینکه وقتی در کنار فرد دلبسته قرار ندارید، خیالتان راحت است که بالاخره برمی‌گردد و از این بابت احساس عدم اطمینان وجود ندارد. پس در هر دو حالت (چه در کنار هم بودن، و چه جدایی موقتی) احساس اطمینان و امنیت برقرار است.

عنصر سوم عشق، تعهد است. افراد عاشق نمای زیادی را می‌بینیم که سرشار از حس استحقاق هستند. همیشه باید دریافت کننده توجه و محبت و ... باشند و همیشه هم طلبکارند، هر کسی که در زندگی آنها وجود داشته حق آنها را خورده‌ و به او ظلم کرده است. این قربانی‌ها بدشانس بوده‌اند و جزء فجایع و جنایات تاریخ محسوب می‌شوند و هیچ کس به اندازه آنها مورد ستم نبوده است. اینها همین که به طرف مقابل «بله» گفته‌اند، به زمین و زمان منت نهاده و بشریت را مدیون خود کرده‌اند. تعهد برای ایشان یک پدیده است که لازم است تنها دریافتش کنند. این شاهان و ملکه‌های عزیز به حدی سزاوار و شایسته هستند که اصلا لازم نیست هیچ سختی به خود بدهند. همین که هستند بزرگترین لطف را به سیاره زمین کرده‌اند و همینجا از ایشان سپاسگذاری می‌کنیم تا مبادا به جلوه همایونی آنها خللی وارد شود. در منزل پدر بزرگوار هم که بوده‌اند معمولا همین سبک شاهانه را داشته‌اند. حتی اگر کمک ناچیزی می‌کرده‌اند، وظیفه‌شان نبوده است و سراسر لطف همایونی بوده است. این بزرگواران همینقدر که طرف مقابل را دوست دارند و او را پذیرفته‌اند، کافی است و طرف مقابل در برابر این همه لطف و بزرگواری ایشان باید تا آخر عمر از هر خدمتی دریغ نکند. اصلا اینها شایسته امپراتور شدن بوده‌اند ولی چه کنم که روزگار با آنها سر ناسازگاری داشته است و ظلم‌های روزگار بر آنها را پایانی نیست! ما به نوبه خود به جای روزگار،‌ از این والا مقامان عذر خواهی نموده و تقاضای عفو داریم.

تعهد یعنی امورات زندگی انسان پیچیده هستند و دست تنها نمی‌تواند آنها را برآورده کند. پس افراد تلاش دارند که با یافتن شریک زندگی، کارها و مسئولیت‌ها را تقسیم کنند تا آن را تسهیل کنند. اگر این تقسیم وظایف به صورت عادلانه انجام شود تا هر فرد سهم تقریبا برابری از امورات زندگی را به عهده بگیرد، زندگی شیرین خواهد شد. نام دیگر همسر، شریک زندگی است. اگر در این شراکت یک نفر سهم بیشتری داشته باشد،‌به تدریج ناراضی خواهد شد و طرف مقابل را متعهد به شراکت نخواهد دانست. در این شراکت لازم است طرفین تمام توانایی خود را صرف زندگی مشترک کنند و از این کار دریغ نکنند. می‌توان گفت تعهد دو جزء دارد؛ یکی بر عهده گرفتن مسئولیت نیمی از امورات زندگی مشترک، و دوم اختصاص دادن منابع موجود به زندگی مشترک (دریغ نکردن). یک نفر ممکن است تاجر یا کارمند یا معمار بسیار خوبی باشد و بتواند منابع مالی خوبی برای زندگی مشترک فراهم کند. در مقابل فرد دیگر ممکن است سلیقه خوبی در خانه داری داشته باشد و بتواند غذاهای خوبی بپزد و محیط خوب و زیبایی برای استراحت فراهم کند. به این ترتیب برای متعهد بودن لازم است مهارت داشته باشید یعنی مهارت در انجام کارها، تا بتوانید قسمت عادلانه‌ای از بار زندگی مشترک را به دوش بکشید.

کسی که کفایت قبول مسئولیت کارها را نداشته باشد، ظاهر او هم به زودی تکراری می‌شود و چیزی برای ارائه نخواهد داشت. شاید جذابیت ظاهری عامل شماره یک جذب انسان‌ها باشد،‌اما فقط و فقط و فقط یک چیز می‌تواند انسان‌ها را در یک رابطه نگهدارد و آن چیز عبارت است از همین تعهد. پس اگر مهارت و کفایت ندارید به شما اخطار می‌دهم که طرف مقابل‌تان انگیزه لازم را برای ماندن در رابطه با شما نخواهد داشت.

سخن پایانی:
آن چیزی که عامه مردم از عشق و عاشق شدن می‌گویند، یک احساس نیاز مرضی و وابستگی انگلی است. حتما شنیده‌اید که می‌گویند: «بدون او می‌میرم». امروزه خیلی خوب می‌دانیم موجودی که با مرگ میزبانش می‌میرد انگل است نه عاشق. لازم است عشق را از بیماری متمایز کنیم. علاوه بر این عشق یک هیجان و احساس نیست بلکه ترکیبی از صمیمیت، دلبستگی، و تعهد است که در طی زمان طولانی حاصل شده است. نباید عشق را با یک حس اشتباه گرفت. هیجان و احساس زودگذر هستند و نمی‌تواند برای تصمیم گیری مورد استفاده قرار بگیرند. در واقع کسانی که به بیماری عشق مرضی مبتلا می‌شوند، عاشق تصویر ذهنی خود شده‌اند. آنها بدون شناخت کافی طرف مقابل و تنها از روی چند برخورد و شناخت سطحی، شروع به تفسیر دلخواه وقایع می‌کنند، به صورت ناخودآگاه جاهای مبهم و تاریک طرف مقابل (که ما به آنها جاهای خالی می‌گوییم) را با خیالات و آرزوهای خود پر می‌کنند. وقتی جاهای خالی با آرزوها پر بشوند و رفتارهای طرف مقابل به صورت دلخواه تفسیر شوند، یک تصویر بی عیب و نقص یا تخیلی از طرف مقابل در ذهن ترسیم می‌شود و چنین تصویر زیبا و رؤیایی، پر از جذابیت و فوق العاده مطلوب و خواستنی است. فرد بیمار شیفته تصویر ذهنی خود می‌شود و از آنجا که شیفته شده است، رفتارهایی از خود نشان می‌دهند که طرف مقابل را می‌ترساند و باعث می‌شود طرف مقابل از آنها فاصله بیشتری بگیرد. این فاصله گرفتن باعث می‌شود که اوضاع بدتر هم بشود. هر چه طرف مقابل بیشتر دوری می‌کند، فرصت تصحیح آن تصویر ایده آل (سوء تفاهم) کمتر می‌شود و فرد پر و بال بیشتری به آن تصویر خیالی می‌دهد و روز به روز آن را آرمانی‌تر و زیباتر می‌کند. از طرف دیگر فرد هرچقدر فاصله‌ها را بیشتر احساس می‌کند، دستیابی به معشوق را دشوارتر می‌بیند و در حسرت دستیابی به این «بت خیالی» و «ابر انسان بی همتا» دست و پا می‌زند. در واقع این احساس عشق نیست بلکه «حسرتی است برای یک موجود تخیلی» که مختص دنیای شعر و هنر است نه واقعیت؛
ای مه من ، ای بت چین ، ای صنم      لاله رخ و ، زهره جبین ، ای صنم
   تا به تو دادم دل و دین ای صنم      بر همه‌کس گشته یقین ای صنم
هرکه تو را ، دیده زخود ، دل برید      رفته زخود ، تا که رخت ، را بدید
تیرغمت ، چون به دل ، من رسید      همچو بگفتم ، که همه‌کس شنید
ای نفس ، قدس تو ، احیای من      چون تویی امروز مسیحای من
    حالت جمعی تو پریشان کنی      وای به حال دل شیدای من

2. بلوغ فکری یعنی چه؟

بسیاری از مراجعان و اطرافیان ما سؤال می‌کنند که سن ازدواج چه سنی است؟ در چه سنی باید ازدواج کنیم؟ چه سنی برای ازدواج مناسب‌تر است؟
پاسخ به این سؤال چیزی بیشتر از سن شناسنامه‌ای است. قبل از شروع هر رابطه زوجی باید نکاتی را بدانیم. باید بدانیم آیا آمادگی شروع رابطه زوجی را داریم یا نه. همه انسان‌ها دوست دارند خود را در مقام آمادگی بدانند و دوست دارند تصور کنند که می‌دانند چه چیزهایی برای شروع رابطه مورد نیاز است.

انسان‌ها در سنین نوجوانی به بلوغ جسمی می‌رسند و بعد از بلوغ جسمی فرایند بلوغ روانی شروع می‌شود.  نوجوانان معمولا تصمیم‌های شتاب زده و غیر معقول‌تری می‌گیرند و انتظار می‌رود با بالا رفتن سن این قضیه حل شود. اما بالا رفتن سن الزاما به معنای کسب آمادگی برای وارد شدن به رابطه نیست. رابطه نیازمند بلوغ روانی است. بعضی‌ها زودتر به بلوغ فکری و روانی می‌رسند و بعضی‌ها دیرتر، شاید بعضی دیگر هرگز به بلوغ روانی مورد نیاز برای رابطه زوجی نرسند. منظور ما از بلوغ روانی در اینجا عبارت است از آشتی با خود،‌دیگران و دنیا.

نوجوانان انگار با دنیا سر جنگ دارند. از ظاهر خودشان ناراضی هستند، ممکن است جایی از بدن خود را جراحی زیبایی کنند. از دیگران یکسره انتقاد می‌کنند. دنیا را جایی پر از عیب و ایراد می‌بیینند که لازم است با یک اقدام انقلابی از بیخ و بن عوض شود. دیگران هم پر از بدی و خباثت هستند و باید با مشت آهنین حسابی حال‌شان را جا آورد. اینها بهترین داوطلبان برای مدیریت دنیا هستند. معتقدند باید دنیا را به اینها سپرد تا درستش کنند. دیگران بسیار بی کفایت و بی عرضه هستند و اصلا نمی‌دانند دارند چه کار می‌کنند. نوجوانان در ایراد گرفتن و نواقص را دیدن استاد هستند.

ایراد گیری نشان دهنده آغاز دوران بلوغ روانی است. در این دوران شاهد تغییرات عمده‌ای در طرز رفتار، تفکر و عقاید هستیم. دوران آشتی و آرامش کودکی به پایان رسیده است و دوران انتقاد شروع شده است. این نوعی رشد است و باید بدانید که رشد کردن فقط به معنای قد کشیدن و بزرگ شدن نیست، طرز فکر و روان انسان هم رشد می‌کند. رشد روانی بعد از پایان رشد جمسی همچنان ادامه پیدا می‌کند و باعث می‌شود که ما اصطلاحا آدم‌های پخته تری بشویم. دوران صلح و آشتی کودکی، به دوران انتقاد نوجوانی می‌رسد و ذره ذره نقد‌ها پخته می‌شود و به تدریج وارد دوران آشتی دیگری می‌شویم که آن را پختگی می‌نامیم. این آشتی شبیه دوران آشتی کودکی است با این تفاوت که در دوران کودکی نسبت به نواقص و ایرادها ناآگاه هستیم. کودک والدین خود را کامل و بی نقص می‌بیند،‌ معلم خود را یک همه چیزدان و یک دانشمند خبره می‌بیند. در دوران نوجوانی این انسان‌های عالی و بی نقص تبدیل به موجوداتی ناقص الخلقه و پر از ایراد غیر قابل تحمل تبدیل می‌شوند که مایه ننگ بشریت هستند. در دوران پختگی،‌ یک پذیرش نسبت به نقص‌های خود، دیگران و دنیا شکل می‌گیرد به طوری که با وجود همه نقص‌ها، خود، دیگران و دنیا، باز هم خوب و زیبا و قابل پذیرش و احترام هستند و چنانچه در جهت رفع نواقص تلاشی انجام شود، این تغییر سازنده به صورت بسیار آهسته و لاکپشتی پیش می‌رود که چه بسا درسال‌هایی بسیار دور به بار خواهد نشست. این پذیرش و صبوری، مهم‌ترین نشان دهنده پختگی روانی انسان هستند.  

کسی که می‌خواهد یک شبه اوضاع را عوض کند، با یک عمل جراحی خود را بسیار زیبا کند، با ازدواج کردن شرایط زندگی‌اش را از این رو به آن رو کند، هیچ کس را قبول ندارد، غر می‌زند و کسانی را که غر نمی‌زنند و بدی‌ها را نمی‌بینند را نادان و عقب افتاده قلمداد می‌کند، هنوز به مرحله پختگی وارد نشده است. انسان پخته با همه نواقص خود، دیگران، و دنیا، در آنها معنی و زیبایی می‌بیند و احساس درماندگی و ناامیدی نمی‌کند. دید وسیعی دارد و به خوبی می‌داند که «این نیز بگذرد». شادی‌ها،‌ غم‌ها، نقص‌ها و کمال‌ها همگی نسبی و گذرا هستند و در کنار یکدیگر معنا پیدا می‌کنند. جذابیت دنیا هم به همین ترکیب‌ها و کامل نبودن آن است.

داستان پادشاه ناراضی
در زمان‌های قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می‌کرد که وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت. روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آن‌ها گفت:
«احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم  انگشتری داشته باشم که حال مرا همواره یکسان نگاه دارد. روی نگین این انگشتر باید شعاری حک شده باشد که وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال کند و در عین حال هنگامی که خوشحال هستم و به این شعار نگاه می‌کنم مرا غمگین سازد.»
وزیران خردمند همگی به فکر فرو رفتند و شروع به مشورت با یکدیگر کردند. آن‌ها پس از مشورت با هم نتوانستند به نتیجه برسند و به نزد یک استاد صوفی رفتند و از او درباره چنین انگشتری درخواست کمک کردند. این مرد صوفی از قبل چنین انگشتری را همراه خود داشت. او تنها انگشتر را از انگشت خویش بیرون آورد و آن را به وزیران داد و به آن‌ها گفت:
«انگشتر را به پادشاه بدهید اما به او بگوئید که تنها در شرایطی که احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند هیچ چیز را تحمل کند می‌تواند انگشتر را باز کند و از شعار آن آگاه شود. به هیچ‌وجه نباید از سر کنجکاوی به این شعار نگاه کند زیرا در این صورت پیام نهفته در این شعار را از دست خواهد داد. این شعار همیشه در انگشتر هست ولی برای درک کامل آن به لحظه‌ای بسیار مناسب نیاز است.»
وزیران انگشتر را به پادشاه دادند و او از این دستور صوفی اطاعت کرد.

کشور همسایه به قلمرو پادشاه حمله کرد و بر ارتش او پیروز شد. لحظات بسیاری از ناامیدی اتفاق افتاد که پادشاه دوست داشت انگشتر را باز کند و پیام حک شده بر آن را بخواند ولی چنین کاری نکرد زیرا احساس کرد که اگر چه در حال از دست دادن مملکت خویش است ولی هنوز زنده است. دشمن تا نزدیکی قصر او پیش رفت و او برای نجات جان خویش از قصر خارج شد و با چند نفر از نزدیکانش فرار کرد. دشمن در حال تعقیب کردن او بود و او می‌توانست صدای پای اسب‌های دشمن را بشنود که هر لحظه نزدیک می‌شدند. ناگهان متوجه شد جاده‌ای که در آن در حال فرار است به یک دره منتهی می‌شود. دشمن پشت سر او بود و هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد. او نه می‌توانست به عقب بازگردد و نه در پیش رویش جایی برای فرار کردن کردن داشت. پادشاه به آخر راه رسیده بود و مرگش حتمی بود. ناگهان بیاد انگشتر خویش افتاد. انگشتر را از انگشتش بیرون آورد. آن را باز کرد و شعار روی آن را خواند:

«این نیز بگذرد...»

ناگهان آرامشی عمیق وجود پادشاه را فرا گرفت. «این نیز بگذرد» و البته چنین هم شد. دشمن که در تعقیب پادشاه بود و به او خیلی هم نزدیک شده بود راهش را عوض کرد و به سوی دیگری رفت. پادشاه که پشت تخته سنگی پنهان شده بود حالا صدای پای اسب‌ها را می‌شنید که از او دور می‌شدند. او از خستگی مفرط به خواب رفت و در طی ده روز توانست دوباره ارتش شکست خورده‌اش را گرد آورد. به دشمن حمله کند. کشورش را پس بگیرد و به قصر خویش بازگردد. حالا مردم کشورش از این فتح مجدد شاد بودند و جشن گرفته بودند. همه جا صدای موسیقی رقص و پایکوبی می‌آمد. پادشاه بسیار خوشحال و مسرور بود و از شادی در پوست خود نمی‌گنجید ناگهان دوباره انگشتر را به خاطر آورد آن را باز کرد و شعار حک شده را خواند: «این نیز بگذرد».



حالا که این داستان را خواندید به خودتان بگویید چقدر در برابر ناملایمات تحمل دارید؟ اگر اتفاق بدی بیافتد چقدر به هم می‌ریزید؟ اگر کسی از شما تعریف بکند چقدر خوشحال می‌شوید؟ اگر از بدی‌هایتان بگویند چقدر ناراحت می‌شوید؟ چقدر از دنیا گله می‌کنید؟ چقدر از بدی‌های دیگران سخن می‌گویید؟ چقدر در برابر اتقاق‌های خوب و بد، حالتان دگرگون می‌شود؟ پاسخ این سؤال‌ها به شما یادآور می‌شوند که چقدر به مرحله خردمندی و پختگی رسیده‌اید.

3. آیا خود را می‌شناسید؟
تصور کنید از شما درخواست شده به بازار بروید و یک تایر خوب بخرید. شما به بازار می‌روید و انواع و اقسام تایرها را با قیمت‌ها و کیفیت‌های مختلف می‌بینید. حسابی سردرگم می‌شوید. چه سایز تایری بخرم؟ شما رفته بودید که یک تایر خوب بخرید اما وقتی سایز تایر مناسب را ندانید نمی‌توانید تنها با توجه به «خوب بودن» هیچ خرید مناسبی داشته باشید. ممکن است یک تایر خیلی بزرگ یا خیلی کوچک بخرید که به خودی خود خوب هستند اما به درد کار شما نخورند.


شناسایی سلایق و ترجیحات خودبه پیدا کردن شخصی که سازگاری بیشتری با شما دارد کمک می کند . هرچقدر بهتر خود را بشناسید بیشتر احتمال دارد موردی را پیدا کنید که بیشتر با شما تناسب دارد. البته همه انسان‌ها فکر می‌کنند خود را خیلی خیلی خوب  و بهتر از هر کس دیگری می‌شناسند. اما غالبا اشتباه می‌کند. انسان‌ها دوست دارند ویژگی‌های خوب را به خود نسبت دهند و ویژگی‌های پسندیده خود را ببینند و حتی آنها را بزرگ کنند. این قضیه کاملا ناخودآگاه است یعنی اتوماتیک و بدون آگاهی ما انجام می‌شود.زندگی در ناخودآگاهی یک زندگی اتوماتیک و غافلانه است. هر کسی می‌تواند با تمرین کردن مقداری از این ناخودآگاهی خارج شود.  
یک برگ کاغذ بردارید و شش ستون در آن رسم کنید. حالا شروع کنید صفات شخصیتی خود را یکی یکی در ستون اول بنویسید.سعی کنید ویژگی‌های همگانی ننویسید، یعنی ویژگی‌هایی بنویسید که شما را از اطرافیان متمایز می‌کند و خاص خود شما هستند. در این ستون‌ها جمله ننویسید، فقط صفت بنویسید. مثلا مهربان، بدبین، خوش بین، قابل اعتماد و امثال آن. چند صفت توانستید برای خودتان بنویسید؟
بعد از اینکه صفات خود را نوشتید، آن را پنج نفر از آشنایان خود (که خوب شما را می‌شناسند) بدهید. اسم هر نفر را بالای هر ستون باقی مانده بنویسید تا هر پنج ستون باقی مانده اسمی در بالایش داشته باشد و هر نفر با علامت صفر (مخالف) و یک (موافق) در جلوی هر صفت، نشان دهد که آیا این صفت به شما تعلق دارد یا نه. در پایان کار ببینید که دیگران چقدر با شما هم نظر هستند. اگر تعداد صفرها زیاد بود یعنی اینکه زیاد با شما موافق نبوده‌اند. در مرحله بعد از هر یک از آن پنج نفر بخواهید که شما را با پنج صفت معرفی کنند. یعنی روی برگه‌های کاغذ برایتان پنج صفت بنویسند که شما را از بقیه متمایز می‌کند. ببینید چقدر از صفت‌هایی که برای شما نوشته‌اند در همه برگه‌ها مشترک هستند.
هرچقدر تفاوت نظر آن پنج نفر با شما بیشتر باشد، و صفاتی را که برای شما مطرح کرده‌اند با صفاتی که شما خود را با آن معرفی کرده‌اید متفاوت‌تر باشد، این نشان می‌دهد که شما خود را خوب نمی‌شناسید و لازم است در تصویری که از خود دارید تجدید نظر کنید. این تجدید نظر ممکن است کمی سخت یا حتی درد آور باشد اما برای شما نقش دارویی تلخ را دارد که برای علاج بیماری «خود ناشناسی» شما بسیار مفید است. سعی کنید فروتن باشید و از خود دفاع نکنید. ممکن است آن پنج نفر را متهم کنید که شما را نمی‌شناسند و یا نیت بدی دارند. اما یادتان باشد که این شما بودید که آنها را پیشنهاد کرده‌اید. این تفاوت نظر نشان می‌دهد که شما چه تصویری از خود به دیگران نشان داده‌اید.

4. آیا حال‌تان خوب است؟
چقدر خود را فرد شادی می‌دانید؟ احساس شما نسبت به زندگی چیست؟ آیا لبخند زدن برایتان آسان است؟ پاسخ این سؤال‌ها می‌تواند علامت بسیار مهمی باشد.
آیا می‌توان پیشبینی کرد که از یک رابطه راضی خواهیم بود یا احساس نارضایتی خواهیم کرد؟ آیا ملاکی وجود دارد که بتوان با استفاده از آن پیشبینی کنیم بعد از وارد شدن به یک رابطه،‌ احساس رضایت خواهیم داشت یا نارضایتی؟
بله یک ملاک وجود دارد که می‌توان میزان رضایت فرد را از رابطه پیشبینی کرد. تحقیقات نشان داده‌اند که عاملی مثل ازدواج یا هر عامل بیرونی دیگری،‌ تنها در کوتاه مدت می‌توانند تغییری در احساس رضایت فرد ایجاد کنند. انسان‌ها تجارب مشترک زیادی دارند. همه ما احتمالا یادمان می‌آید که در کودکی آرزوی خرید چیزی را داشته‌ایم. برای من این آرزو یک دوچرخه قرمز رنگ بود که پشت ویترین یک فروشگاه قرار داده شده بود. هر روز می‌رفتم و نگاهی می‌انداختم تا خیالم راحت شود آن را نفروخته‌اند. پول‌هایم را پس انداز می‌کردم و هر چند روز یکبار می‌شمردم تا ببینم چقدر با آن فاصله دارم. شب‌ها خوابش را می‌دیدم. بعضی شب‌ها هم خواب می‌دیدم که فروشنده دارد آنرا از ویترین مغازه برمی‌دارد تا به یک پسربچه بفروشد. اگر چنین کابوسی را می‌دیدم، صبح اول وقت، صبحانه نخورده به در فروشگاه می‌رفتم. مغازه هنوز بسته بود. کرکره‌اش مشبک بود و با کمی تلاش می‌شد داخل ویترین را دید. دست‌هایم را کنار صورتم می‌گرفتم تا نور بیرون مانع دیدن داخل ویترین تاریک مغازه نشود. خوشبختانه سر جایش بود. نفس راحتی می‌کشیدم و سیر تماشایش می‌کرد. می‌توانستم خودم را تصور کنم در حالی که روی زینش نشسته‌ام و زنگش را به صدا در‌می‌آورم. آن وقت آن پسرک حسود همسایه من را از گوشه چشم نگاه می‌کند و گریه می‌کند و پیش پدرش می‌رود. درست است که پدرش پولدار است، عوضش من هم پول‌هایم را به خوراکی نمی‌دهم و زنگ تفریح از آن پیراشکی‌های خوشمزه آقای رضایی، فراش مدرسه نمی‌خورم. آن وقت که خریدمش می‌توانم به مغازه بروم و خریدهای مامان را در سبد جلویی‌اش که روی فرمان است، می‌گذارم و جنگی می‌آورم خانه. سر راه هم هر کس سر راهم سبز شد برایش زنگ می‌زنم تا خودش را کنار بکشد. دیگر فاصله بین خانه و مغازه خیلی کوتاه می‌شود. تازه وقتی به من بگویند برو خرید کن اصلا حالم گرفته نمی‌شود. اینجوری مجبور می‌شوند بگذارند بیشتر سوار دوچرخه‌ام بشوم. در همین خیالبافی‌های شیرین بودم که صدایی می‌آمد: «پسر برو کنار... برو کنار می‌خام کرکره رو بدم بالا می‌خوره به سر و صورتت». وای باز هم مدرسه‌ام دیر شد! حالا باز هم آقای میرزایی، ناظم مدرسه از ما پذیرایی می‌کرد!.

آن روزها گذشت، دوچرخه آرزوهایم را خریدم. روزهای اول به شدت مراقبش بودم. اجازه نمی‌دادم کسی نزدیکش شود. اما این روزها زیاد طول نکشید. بعدها حتی پسر حسود همسایه هم اجازه پیدا می‌کرد یک دور با دوچرخه بزند. کمی بعد، دوچرخه در گوشه حیاط خانه خاک می‌خورد. آن هم به قسمت فراموش شده‌ای از خانه تبدیل شد.
بله. روزهای پر ذوق و شوق و پر از تازگی گذشته‌اند و ما مانده‌ایم و همان حال اولیه خودمان. در جستجوی چیزی برای خوشحال کردن خودمان. عوامل بیرونی مثل دوچرخه و غیره تنها می‌توانند برای مدتی برای ما خوشحالی بیافرینند اما بعد از مدتی دوباره به حال قبلی خود برمی‌گردیم. تنها چیزهای درونی می‌توانند تغییرات دائمی ایجاد کنند. این قانون دنیا بوده و هست. منظور ما از تغییرات درونی، آن دسته از داشته‌های شما هستند که در درون شما قرار دارند. مثل مهارت‌ها، توانایی‌ها، آرامش، صبوری، و ...

بنابراین اگر احساس بدی دارید، اگر احساس ناراحتی می‌کنید، اگر احساس کمبود، پوچی، و امثال آن دارید، وارد شدن یک نفر به زندگی شما شاید بتواند موقتا حال شما را خوب کند اما در بلند مدت دوباره به همان نقطه اول برمی‌گردید، منتها این بار با کوله باری از مسئولیت و دشواری‌ها. توصیه ما این است که اگر حال‌تان خوب است و حس خوبی دارید به رابطه زوجی فکر کنید. مزدوج شدن روش خوبی برای خوب کردن حال نیست. مزدوج شدن انرژی بالایی می‌خواهد و فشار تقریبا زیادی به فرد وارد می‌کند. حال فرد باید خیلی خوب باشد تا بتواند از پس چنین فشارهایی بربیاید. اگر حال فرد بد باشد در نتیجه چنین فشارهایی کاملا متلاشی خواهد شد یا حالش از چیزی که هست خیلی بدتر می‌شود. پس یکی از ملاک‌هایی که آینده رابطه شما را پیشبینی می‌کند،‌ حال فعلی شماست.

5. احساس تنهایی می‌کنید؟
گاهی اوقات احساس تنهایی ممکن است افراد را به سمت رابطه زوجی سوق دهد. ممکن است تنهایی شما را آزار بدهد. این احساس ناخوشایند می‌تواند سوء تفاهم ایجاد کند. این احساس هرگز نشان نمی‌دهد که «وقت ازدواج شما رسیده است». این احساس فقط نشان می‌دهد که شما مهارت اجتماعی کافی برای برقراری روابط دوستانه و نزدیک را ندارید. کسی که دارای درجاتی از پختگی باشد، می‌تواند رابطه‌ای توأم با صلح و پذیرش با اطرافیان برقرار کند. چنین فردی احساس تنهایی نخواهد کرد. پس اگر احساس تنهایی می‌کنید یعنی به اندازه کافی جذابیت اجتماعی ندارید و باید به طور جدی به آن فکر کنید.

کسی که زود از کوره در می‌رود، تحمل نظرات مخالف را ندارد، سلایق دیگران را چرند می‌داند، خود را خاص و متفاوت می‌داند، و تافته‌ای جدا بافته است، نمی‌تواند روابط اجتماعی برقرار کند و به همین دلیل احساس تنهایی می‌کند. روابط این فرد با دیگران سطحی است. همین که کمی از عمر دوستی‌اش با کسی می‌گذرد، دعوا و تنش پیش می‌آید. ممکن است این فرد ترجیح بدهد که اصلا با کسی دوست صمیمی نشود و به روابط سطحی کفایت کند.
کسی که نمی‌تواند روابط دوستانه پایدار و باثبات برقرار کند، نمی‌تواند «شریک زندگی» خوبی باشد. در واقع یکی از علائمی که می‌تواند نشان دهنده آمادگی شما برای رابطه زوجی باشد، آمادگی شما برای اشتراک و همراهی است. شریک شدن یعنی سرمایه گذاری مشترک و کار مشترک برای هدف مشترک. شریک شدن تقسیم کار می‌آورد و این برای جامعه انسانی همیشه سودمند بوده است. اگر با دیگران مدام در حال ناسازگاری و کشمکش هستید و فکر می‌کنید توسط عده‌ای «بی‌شعور» محاصره شده‌اید، لازم است بدانید که احتمالا کسی که دچار مشکل است، خود شما هستید.  

6. آیا هدفمند زندگی می‌کنید؟

چه برنامه‌ای برای ماه آینده دارید؟ برای سال جاری چه برنامه‌ای ریخته بودید؟ می‌خواهید در پنج سال آینده چه هدفی را محقق کنید؟ برای ده سال آینده چطور؟
انسان‌ها برای زندگی خود اهداف کوتاه مدت (نزدیک)،‌ میان مدت (وسط)، و بلند مدت (دور) می‌ریزند. اهداف کوتاه مدت اهدافی هستند که از چند روز تا چند ماه با آنها فاصله داریم. اهداف کوتاه مدت اهدافی بسیار مهم هستند چرا که زمینه را برای رسیدن به اهداف میان مدت و بلند مدت فراهم می‌کنند. این اهداف خود وسیله‌ای هستند که اهداف دورتر را فراهم می‌کنند. اهداف میان مدت معمولا از چند ماه تا چند سال با آنها فاصله داریم و اهداف بلند مدت اهدافی هستند که بیش از چند سال با آنها فاصله داریم.  



این اهداف سه ضلع یک مثلث هستند. مثلث زندگی بدون هر یک از اینها ناقص است. کسی که اهداف بلند مدت دارد اما اهداف کوتاه مدت و میان مدت ندارد، فقط در انتظار و آرزو سپری خواهد کرد. نمی‌شود بدون اهداف نزدیک و متوسط، به یک هدف بلند مدت رسید. کسانی که فقط اهداف بلند مدت دارند، رؤیا پردازانی هستند که از خواب و رؤیا بیدار نمی‌شوند. همیشه فاصله‌شان با هدف مورد نظر ثابت است. حتی یک گام هم نزدیک آن نمی‌شوند. شخصی که فقط اهداف کوتاه مدت دارد، می‌تواند زندگی را بگذراند اما هیچ افقی برای رسیدن ندارد و با وزش هر بادی منحرف می‌شوند و به سویی می‌روند.

اگر به رابطه زوجی فکر می‌کنید، لازم است اول از خودتان بپرسید که از زندگی چه می‌خواهید؟ اهداف کوتاه مدت، میان مدت، و بلند مدت شما برای زندگی چیست؟ لازم است به خاطر داشته باشید که ازدواج نه هدف کوتاه مدت است، نه میان مدت، نه بلند مدت. برای فرد هدفمند، ازدواج و رابطه زوجی یک فرایند موازی با اهداف زندگی است. به عبارت دیگر فرد چه ازدواج بکند و چه ازدواج نکند، برنامه زندگی خود را به پیش می‌برد و اهداف زندگی خود را منوط به آن نمی‌کند. رابطه زوجی مناسب می‌تواند به فرد کمک کند که راحت‌تر به اهداف زندگی خود برسد به شرطی که خود رابطه تبدیل به هدف نشود. اگر فردی رابطه زوجی را تبدیل به اصل هدف خود بکند، از آنجا که این رابطه وابسته به یک فرد دیگر می‌شود، ریسک خطرناکی با خود به همراه دارد. چنانچه این فرد به هر دلیل از برنامه زندگی شما خارج شود، دچار ورشکستی خواهید شد و دیگر هدفی برای تعقیب نخواهید داشت. پس بهتر است اهداف زندگی شما قائم به یک فرد نباشد. هدفی که دارای قدرت اختیار و انتخاب باشد، نمی‌توان برای رسیدن به آن برنامه ریزی کرد چرا که هدفی پویا و جابجا شونده است.
هدفمند بودن یک مزیت قابل توجه برای بحث ما (زوج یابی) فراهم می‌کند. این مزیت عبارت است از پیدا کردن همسفر.



تصور کنید برنامه مشخصی برای مسافرت ندارید و یکی از اطرافیان به شما پیشنهاد یک مسافرت چند روزه می‌دهد. او تاجر است و قصد دارد مقداری خرید و کارهای مربوط به تجارت انجام دهد و چند جای دیدنی هم برود. شما سفر کردن را دوست دارید و از دیدن جاهای جدید لذت می‌برید. از طرف دیگر شخص پیشنهاد دهنده را می‌شناسید و به او اعتماد دارید و از تعاریف پر آب و تاب او هم حدس می‌زنید که سفر جذابی پیش رو خواهید داشت. پس پیشنهاد او را قبول می‌کنید و در انتظار فرا رسیدن زمان سفر لحظه شماری می‌کنید. بالاخره روز سفر فرا می‌رسد و شما بار و بنه خود را می‌بندید و به همراه همسفر خود عازم می‌شوید. مقصد جای دوری است و باید چند روز در مسیر طی کنید تا به آنجا برسید.
ساعات اول سفر به خوبی طی می‌شود و از اینکه به چنین مسافرتی طلبیده شده‌اید خدا را شکر می‌کنید. همسفر شما شروع می‌کند به تعریف کردن از مقصد و اینکه چقدر آرزو داشته به آنجا برود،‌ چند سال منتظر چنین روزی بوده است و حسابی هیجان زده است، کلی کار دارد که اگر با موفقیت انجام شوند می‌تواند سود خوبی بکند. شروع می‌کند از تجارت حرف زدن... مدتی به حرف‌هایش توجه می‌کنید. مدتی بعد به تدریج صحبت‌هایش برای شما کسل کننده می‌شود. در دل خود می‌گویید: «خوب باشه حالا می‌رسیم خودم می‌بینم دیگه...!». اما همسفر شما که چند سال انتظار این لحظات را کشیده بسیار هیجان زده است و می‌تواند در ذهن خود تصور کند که چه چیزهایی منتظر او هستند. او همچنان صحبت می‌کند و شما که چنین انتظار چند ساله‌ای را تجربه نکرده‌اید و شدت اشتیاق درونی او را برای چنین سفری درک نمی‌کنید مرتب حواس‌تان از صحبت‌هایش پرت می‌شود. از شیشه بیرون را نگاه می‌کنید و به نحوی صحبت‌های طولانی او را تحمل می‌کنید. او که به تدریج متوجه بی علاقگی شما می‌شود، کم کم ساکت می‌شود. گاهی خمیازه می‌کشد. اطراف را نگاه می‌کند. به خوبی می‌دانید که روزهای طولانی در جاده خواهید بود تا به مقصد برسید. در ذهن‌تان به دوستان‌ فکر می‌کنید و به خود می‌گویید: «همین که رسیدم چند عکس سلفی قشنگ می‌گیرم و برایشان می‌فرستم، حتما خیلی دلشان می‌خواست که جای من بودند». مسیر طولانی به تدریج هر دوی شما را خسته می‌کند. همسفرتان انگار دوستی در صندلی کناری پیدا کرده و مشغول گپ هستند. باز هم از همان صحبت‌های کسل کننده... اینها چرا خسته نمی‌شوند.... اه.
حالا همسفرتان برای خود همدمی پیدا کرده ولی شما همچنان حوصله‌تان سر رفته است. چشم‌هایتان را می‌بندید و سعی می‌کنید بخوابید. مقداری خواب‌تان می‌برد اما مگر چقدر می‌توانید بخوابید. کمی جدول حل می‌کنید و با موبایل‌تان ور می‌روید. کم کم شروع می‌کنید این طرف و آن طرف را نگاه کردن تا شاید از بی حوصلگی در بیایید. از اینکه این همه انرژی در همسفر خود می‌بینید تعجب می‌کنید. گاهی به خود می گویید عجب کاری کردم ها... با خیال راحت در خانه نشسته بودم، کاش اصلا نمی‌آمدم. همسفرتان دارد از لحظه لحظه سفر لذت می‌برد اما شما با موبایل سرگرم هستید، کاری که در خانه هم می‌توانستید بکنید.
بالاخره به مقصد می‌رسید و نفس راحتی می‌کشید. می‌خواهید به محض رسیدن چند ساعت استراحت کنید تا خستگی سفر از بدنتان بیرون برود. اما همسفر شما که این همه مدت منتظر بوده است،‌ نمی‌تواند یک لحظه هم صبر کند. کلی برنامه دارد و می‌خواهد وقت را هدر ندهد. شما پیشنهاد می‌کنید که خسته هستید و نیاز به استراحت دارید. همسفر قبول می‌کند و شما را به هتل می‌برد تا استراحت کنید و خودش می‌رود تا گشتی بزند. بعد از این همه انتظار نمی‌تواند حتی یک لحظه را از دست بدهد. فردای آن روز بالاخره بدون خستگی از خواب بیدار می‌شوید و تصمیم می‌گیرید به اتفاق هم از دریاچه زیبای آن منطقه دیدن کنید. همسفر‌تان همیشه آرزو داشته در آنجا ماهی گیری کند به همین خاطر قلاب ماهی گیری هم با خود می‌آورد. به کنار دریاچه می‌روید. همسفرتان قلابش را می‌اندازد و کلاه حصیری را بر سرش می‌گذارد و غرق در لذت می‌شود.. او بعد از قلاب انداختن مدتها منتظر می‌ماند و بعد نگاهی به قلاب می‌اندازد و آنرا جابجا می‌کند.... ساعت‌ها به همین ترتیب می‌گذرد و شما که هیچ وقت به ماهی گیری نرفته بودید تازه متوجه می‌شوید که اصلا حال و حوصله این کارها را ندارید. همینطور حوصله‌تان سر می‌رود و کسل می‌شوید. چند عکس برای دوستان می‌فرستید، اما انگار بجز فرستادن عکس به چیز دیگری علاقه مند نشده‌اید. سر در نمی‌آورید که چطور ممکن است یک نفر یک قلاب مسخره داخل آب بیاندازند و ساعتها منتظر می‌ماند و از این کار مزخرف لذت هم ببرد. می‌توان خیلی راحت به ماهی فروشی رفت و هرچقدر می‌خواهی ماهی بخری. چرا باید این همه خودت را اذیت کنی؟؟؟  


در همین فکرها هستید که متوجه می‌شوید همسفر شما با چند نفر از قلاب به دستان دیگر گرم گرفته است و با آنها خوش و بش می‌کند. به تدریج احساس تنهایی می‌کنید و احساس می‌کنید که این مسافرت دارد خیلی طولانی می‌شود. دلتان برای خانه تنگ شده و مرتب ساعت را نگاه می‌کنید. هنوز روز اول است و قرار است چند روز به همین ترتیب بگذرد. تحمل می‌کنید. تلاش می‌کنید سرتان را گرم کنید اما بی فایده است. ناخودآگاه شروع به غر زدن می‌کنید. همسفرتان سعی می‌کند به شما هم خوش بگذرد اما هد دفعه بعد از چند ساعت دوباره غر زدن‌های شما شروع می‌شود. غر زدن‌هایتان کم کم همسفر را آزار می‌دهد. گاهی با خودش فکر می‌کند که: «کاش تنهایی آمده بود، تازه امروز که چیزی نبود، فردا می‌خواهیم کارهای اداری و رسمی انجام دهیم و حتما آنجا خیلی بیشتر خسته خواهد شد. کاش این بیچاره را نیاورده بودم». بالاخره فردا هم به اتفاق همدیگر مشغول انجام کارهای اداری می‌شوید و غر زدن‌هایتان کم کم به بگو مگو و دعوا ختم می‌شود. مسافرت خراب می‌شود و تصمیم می‌گیرید آنرا نیمه کاره رها کرده و به خانه برگردید.   

حالا تصور کنید که قضیه طور دیگری بود. تصور کنید که شما در حال سفر به یک جای دور بودید و در مسیر متوجه می‌شوید که یکی دیگر از همسفران هم دقیقا به همانجا می‌رود. از این تصادف حسابی شگفت زده می‌شوید و با اشتیاق درباره مقصد و شنیده‌های خود حرف می‌زنید. طرف مقابل هم که اشتیاق شما را می‌بیند بیشتر احساس سرخوشی می‌کند و از اینکه درباره جذابیت‌های سفر بگوید و بشنود خسته نمی‌شود. شما از بابت این تصادف خدا را شکر می‌کنید و می‌دانید که با همسفر خود علاوه بر مقصد، مسیر مشترکی هم دارید و در این مسیر می‌توانید درباره چیزهای مورد علاقه‌تان کلی صحبت کنید. چه اتفاقی مبارک‌تر از این اتفاق!

همانطور که می‌بینید وقتی با یک فرد بی‌هدف همسفر می‌شوید، تنها چیزی که نصیب شما می‌شود این است که سفر شما را هم خراب می‌کند. حالا اگر هدف‌های متفاوتی هم داشته باشید که اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. کار درست این است که مسیر خود را بروید و هدف خود را دنبال کنید،‌ در این راه اگر تصادفا کسی را یافتید که مقصد مشترک دارید، خیلی هم خوب می‌شود. در طی مسیر با هم همصحبت می‌شوید و طولانی بودن مسیر را کمتر احساس می‌کنید. در این زمان اگر هر کدام از شما نیازی به کمک احساس کردید می‌توانید از همسفر خود یاری بخواهید. احتمال اینکه با چنین همسفری احساس بهتری داشته باشید خیلی بهتر است.



گاهی هم ممکن است دو بی‌هدف به یکدیگر برخورد کنند و با یکدیگر در عالم بی هدفی خود همراه شوند. این دو ممکن است مدتی را بدون مشکل در کنار هم سپری کنند اما دیری نخواهد گذشت که یکی از آنها یا هر دوی آنها هدفی پیدا کنند. در این حالت همراه کردن شخص دوم آسان نخواهد بود. شاید هم بعد از مدتی هر دو اهداف متفاوتی پیدا کنند که در کنار هم ماندن را غیر ممکن کند چرا که مسیرهای رسیدن به این اهداف کاملا متفاوت هستند. در بهترین حالت، اگر هر دو همچنان بی هدف بمانند، همراه با یکدیگر سرگردان خواهند بود و دور خود خواهند چرخید تا گم شوند و سرانجام جذابی نخواهند داشت.


 
همرسانی کنید:
پیام خود را بنویسید
2 comments
Average Vote: 120.0/5

1 2
sajad
2018-03-05 17:13:36
دنبال زوجیم
1 2
تیم توصیه‌های روانشناس به منظور حذف فاصله‌های جغزافیایی، آماده ارائه خدمات از راه دور است.
شما می‌توانید از طریق تلگرام با ما در ارتباط باشید
متخصصین توصیه‌های روانشناس در زمینه‌های مختلف آماده ارائه خدمات مشاوره و راهنمایی به شما هستند
Back to content | Back to main menu
000webhost logo